Internet Store and Ecommerce Solution Provider - Free Web Site - Free Web Space and Site Hosting - Web Hosting - High Speed Internet
Search the Web

فهرست    اخبار   پیشگامان     پیام به خانواده    خطاب به خانواده    خطاب به همسران    خزینه دل    Home

 

 

نهج البلاغه

بدان خدائی که گنج آسمان در دست اوست ، به تو اجازه داده و اجابت آن را بر عهده گرفته است.تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطا کند.درخواست رحمت کنی تا ببخشاید و خداوند بین تو و خودش کسی را قرار نداده تا فاصله ایجاد کند و تو را مجبور نکرده که به واسطه ای ثنا ببری و اگر گناه کردی در توبه را نبسته.در کیفر تو شتاب نداشته و در بازگشت بر تو عیب نگرفته در آن جائی که سزاوار توست رسوایت نکرده و براي بازگشت به سوي خود شرائط سنگيني مطرح نکرده است.

هرگاه او را بخواني صدايت را ميشنود و وقتي با او درد دل ميکني راز تو را میداند.پس حاجت خودت را به او بگو و آن چه در دل داری را برای او بازگو.

غم و اندوه خود را در پیشگاه او مطرح کن , تا غمهاي تو را برطرف کند و از گنجينه رحمت او چیزهائی درخواست کن که جز او کسی نمی تواند عطا کند.

خداوند کلید گنجینه های خود را در دست تو قرار داده که به تو اجازه دعا کردن داد.پس هرگاه اراده کردی می توانی با دعا درهای نعمت خداوند را باز کنی تا باران رحمت الهی بر تو ببارد.هرگز از تأخیر اجابت دعا نا امید نباش.گاه در اجابت دعا تأخیرمی شود تا پاداش درخواست کننده بیشتر و جزای آرزومند کاملتر شود .

گاهی درخواست می کنی امّا پاسخ داده نمی شود زیرا بهتر از آن چه خواستی به زودی یا در وقتی مشخّص به تو بخشیده خواهد شد.

( علی ع )

 

گفتـم که لبت, گفت لبم آب حیات
گفتم دهنت, گفت زهی حب نبات
گفتـم سخن تو, گفت حافظ گفتا
شادی همه لطیفه گویان صـلوات

...

تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست
تا بنده تو شده‌ست تابنده شده‌ست
زان روی کـه از شـعاع نور رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست

...

 

هر روز دلم بـه زیر باری دگر اسـت
در دیده من ز هجر خاری دگر اسـت
مـن جـهد همی‌کنم قضا می‌گوید
بیرون ز کـفایت تو کاری دگراسـت

 

...

 

نی دولـت دنیا به ستـم می‌ارزد
نی لذت مستی‌اش الـم می‌ارزد
نـه هفت هزار ساله شادی جهان
این محنت هفت روزه غـم می‌ارزد

 

...

 

افشای راز خلوتيان خواست کرد شمع

شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

زين آتش نهفته که در سينه من است

خورشيد شعله‌ايست که در آسمان گرفت

می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست

از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت

آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم

دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت

کتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

خواهم شدن به کوی مغان آستين فشان

زين فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت

می خور که هر که آخر کار جهان بديد

از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

بر برگ گل به خون شقايق نوشته‌اند

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد

حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

حافظ       

 

 

آهوی وحشی

الا ای آهوی وحـشی کـجایی   
مرا با توسـت چـندین آشـنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکـس
دد و دامت کمین از پیش و از پـس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هـم بـجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
کـه خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکـسان یار غریبان
مـگر خـضر مـبارک پی درآید
ز یمـن همتـش کاری گـشاید
مـگر وقـت وفا پروردن آمد
کـه فالـم لا تذرنی فرداً آمد
چنینـم هـسـت یاد از پیر دانا
فراموشـم نـشد, هرگز هـمانا
کـه روزی رهروی در سرزمینی
بـه لطفش گفت رندی ره‌نشینی
کـه ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بـنـه گر دانـه داری
جوابـش داد گـفـتا دام دارم
ولی سیمرغ می‌باید شـکارم
بگفـتا چون به دست آری نشانش
کـه از ما بی‌نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می‌کـن دیده‌بانی
مده جام می و پای گل از دسـت
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لـب سر چشمه‌ای و طرف جویی
نـم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز مـن چـه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
بـه یاد رفـتـگان و دوسـتداران
موافـق گرد با ابر بـهاران
چـنان بیرحـم زد تیغ جدایی
کـه گویی خود نبوده‌ست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخـشـش از آب دیده خویش
نـکرد آن هـمدم دیرین مدارا
مسلـمانان مسـلـمانان خدا را
مـگر خـضر مـبارک‌پی تواند
کـه این تنـها بدان تنـها رساند
تو گوهر بین و از خر مـهره بـگذر
ز طرزی کان نگردد شـهره بـگذر
چو مـن ماهی کلک آرم به تـحریر
تو از نون والقلم می‌پرس تفـسیر
روان را با خرد درهم سرشـتـم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتـم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
کـه نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نـکـهـت این طیب امید
مـشام جان مـعـطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نـه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مـقالات نصیحـت گو همین است
که سنگ‌انداز هجران در کمین است

 

ساقی نامه

بیا ساقی آن می کـه حال آورد
کرامـت فزاید کـمال آورد
بـه مـن ده که بس بی‌دل افتاده‌ام
وز این هر دو بی‌حاصـل افـتاده‌ام
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام
بده تا بـگویم بـه آواز نی
کـه جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیای فـتوح
کـه با گنـج قارون دهد عـمر نوح
بده تا بـه رویت گـشایند باز
در کامرانی و عـمر دراز
بده ساقی آن می کز او جام جـم
زند لاف بینایی اندر عدم
بـه مـن ده که گردم به تایید جام
چو جـم آگـه از سر عالم تـمام
دم از سیر این دیر دیرینـه زن
صـلایی بـه شاهان پیشینـه زن
هـمان منزل است این جهان خراب
کـه دیده‌سـت ایوان افراسیاب
کـجا رای پیران لشـکرکـشـش
کـجا شیده آن ترک خنجرکشـش
نـه تنـها شد ایوان و قصرش به باد
کـه کـس دخمه نیزش ندارد به یاد
هـمان مرحله‌سـت این بیابان دور
کـه گم شد در او لشکر سلم و تور
بده ساقی آن می که عکسش ز جام
بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج
کـه یک جو نیرزد سرای سپـنـج
بیا ساقی آن آتـش تابـناک
کـه زردشـت می‌جویدش زیر خاک
بـه من ده که در کیش رندان مست
چـه آتش‌پرسـت و چه دنیاپرست
بیا ساقی آن بکر مستور مـسـت
کـه اندر خرابات دارد نشـسـت
بـه مـن ده که بدنام خواهم شدن
خراب می و جام خواهـم شدن
بیا ساقی آن آب اندیشـه‌سوز
کـه گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز
بده تا روم بر فـلـک شیر گیر
بـه هـم بر زنـم دام این گرگ پیر
بیا ساقی آن می که حور بهشـت
عـبیر مـلایک در آن می سرشت
بده تا بـخوری در آتـش کـنـم
مـشام خرد تا ابد خوش کـنـم
بده ساقی آن می کـه شاهی دهد
بـه پاکی او دل گواهی دهد
می‌ام ده مـگر گردم از عیب پاک
بر آرم به عشرت سری زین مـغاک
چو شد باغ روحانیان مسـکـنـم
در اینـجا چرا تختـه‌بـند تـنـم
شرابـم ده و روی دولـت بـبین
خرابـم کـن و گنج حکمت بـبین
من آنم که چون جام گیرم به دست
بـبینـم در آن آینه هر چه هست
بـه مـسـتی دم پادشاهی زنم
دم خـسروی در گدایی زنـم
بـه مسـتی توان در اسرار سفت
کـه در بیخودی راز نتوان نهـفـت
کـه حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخـش دهد زهره آواز رود
مغـنی کـجایی بـه گلبانگ رود
بـه یاد آور آن خـسروانی سرود
کـه تا وجد را کارسازی کـنـم
بـه رقـص آیم و خرقه‌بازی کنـم
بـه اقـبال دارای دیهیم و تخـت
بـهین میوه خـسروانی درخـت
خدیو زمین پادشاه زمان
مـه برج دولـت شـه کامران
کـه تمکین اورنگ شاهی از اوست
تـن آسایش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و دیده مـقـبـلان
ولی نـعـمـت جان صاحـبدلان
الا ای هـمای هـمایون نـظر
خجسـتـه سروش مـبارک خبر
فلـک را گهر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خلف چون تو نیست
بـه جای سکـندر بـمان سالـها
بـه دانادلی کشـف کـن حالـها
سر فـتـنـه دارد دگر روزگار
مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار
یکی را قـلـمزن کـند روزگار
مـغـنی بزن آن نوآیین سرود
بـگو با حریفان بـه آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت
کـه از آسمان مژده نصرت اسـت
مـغـنی نوای طرب ساز کـن
بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن
کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای
بـه ضرب اصولـم برآور ز جای
مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود
بـگوی و بزن خـسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کـن
ز پرویز و از باربد یاد کـن
مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار
بـبین تا چه گفـت از درون پرده‌دار
چـنان برکـش آواز خـنیاگری
کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری
رهی زن که صوفی بـه حالـت رود
بـه مسـتی وصلـش حوالت رود
مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده
بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده
فریب جـهان قصـه روشن اسـت
بـبین تا چه زاید شب آبستن است
مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن
بـه یکـتایی او کـه تایی بزن
هـمی‌بینـم از دور گردون شگفت
ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت
دگر رند مـغ آتـشی میزند
ندانـم چراغ کـه بر می‌کـند
در این خونفشان عرصه رسـتـخیز
تو خون صراحی و ساغر بریز
بـه مسـتان نوید سرودی فرست
بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت

 

حافظ

 

 

 

.........

 

 

 

 

 

 

 

 

خیام

مرده بُدم زنده شدم ، گریه بُدم خنده شدم         دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا ،جان دلیر است مرا        زهره شیر است مرا، زُهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ئی ، لایق این خانه نه ئی         رفتم و دیوانه شدم ، سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه ئی ، رو که از این دست نه ئی       رفتم و سرمست شدم ، وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کُشته نه ئی ، در طرب آغشته نه ئی       پیش رُخ زنده کُنش ، کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی ، مست خیالی و شکّی      گول شدم  ،هول شدم ، وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی ، قبله این جمع شدی       جمع نیم ، شمع نیم ، دود پراکنده شد م

گفت که ، شیخی و سری ، پیشرو و راهبری      شیخ نیم ، پیش نیم ، امر ترا بنده شدم

گفت که با بال پری ، من پر و بالت ندهم       در هوس بال و پرش ، بی پر و پر کنده شدم

گفت مرا ، دولت نو ، راه مرو ، رنجه مشو        زانکه من از لطف و کرم ، سوی تو آینده شدم

گفت مرا ، عشق کهن ، از بر ما نقل مکن      گفتم آری ، نکنم ، ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید توئی ، سایه گه بید منم      چونکِ زدی بر سر من ، پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم ، واشد و بشکافت دلم      اطلس نو بافت دلم ، دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بَطَر        بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم

شُکر کند کاغذ تو ، از شِکر بی حدّ تو        کآمد او در بر من ،  با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم        کز نظر و گردش او ، نور پذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک ، از ملُکُ و مُلکُ و ملَک     کز کرم و ، بخشش او ، روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حقّ ، کز همه بردیم سبق       برزِبَر هفت طبق ، اختر رخشنده  شدم

از توام ای شهره قمر ، درمن ودرخود بنگر        کز اثرخنده تو ، گلشن خندنده شدم

باش چوشطرنج روان ، خامش وخود جمله زبان        کز رخ آن شاه جهان ، فرخ فرخنده شدم

"حضرت مولانا جلال الدّین محمّد مولوی بلخی رومی "

 نام حسین منصور حلّاج تا ابد بر تارک شهد شهادت می درخشد .

با درود به روان الهی سالار شهیدان ، قطعاتی چند از ترجمه گفتار او را در ذیل می آورم .

قطعه

 

 

 

ای موسا ! آن تلبیس بود ،

و این ابلیس است .

                 طا سین الا زل

جنونم چیست ، تقدیست ؛

گمان پیرا منت رقصان .

مرا در چشم نور چشم

نا بینا از آنم ، آن !

 

 

دلیل آرد دلیل ِ دل :

تقرب از ریا می دان ؛

پس آدم چیست الا تو،

در ین هنگامه کی شیطان ؟

 

 

تلبیه

  

لبیک ، لبیک ، ای سِرّم و نجوایم !

لبیک ، لبیک ، ای قصدم و معنا یم !

حا شا که تو را خواندم ، لا ، بل تو مرا خواندی ؛

پس من به تو گفتم « تو »- هان ای تو هر جا یی !-

یا این که تو گفتی «من »، من را که هم اینجایم ؟

ای تارم ، ای پودم ، ای غا یت ِ مقصودم ،

ای نطق ِ دلا سودم ، ای لکنت زیبا یم !

ای کُلّم، ای توشم ! ای چشمم ،و ای گو شم !

ای جملگیم از تو ، ای جمله ی اجزایم !

ای کُلم و ای کُلی !  کُل  در کُل پو شیده ؛

ای کُل تو پو شیده در پرده ی معنا یم !

ای جان که تلف شد جان تا در نگهت بستم :

ای گشته کنون یکسر مرهون هوا ها یم !

دور از و طنم، آرام ، از غصه همی گریم ،

در نوحه گری دارم امداد از اعدایم .

نزدیک شوم :خوفی دورم کند، آشفته ؛

آوَه، چه شود کارم با دوستی ِ یا رم ؟-

از علّتِ من فرسود خود جان ِ اطبا یم .

گو یند : «تو را درمان او با شد و جز او نیست .»

-        ای قوم چسان باشد خود، درد ، مدا وا یم ؟»

زین عشق ، به مولا یم ، جان سست شود ، لیکن

چون شکوه ز مو لا یم آرم بر ِ مو لا یم ؟

تا رانه همی بینم او را و شنا سد دل ،

 گو یای وی اما نیست جز پلک زدنهایم .

وای ، از جان ، بر جانم ! فر یاد از من ! دانم

من خود با شم آری ، سر چشمه ی بلوایم .

ما ننده ی مغر وقی ، یا زیده سر انگشتان ،

من نیز – امان از من ! – با زیچه ی دریا یم ؛

 کس لیک نمیداند بر من چه رسید از مدّ ،

 جز آنکه سیا هی زد در سرّ ِ سُویدایم ؛

او نیک همی داند بر من چه بلا آمد ،

در پنجه ی او با شد هم مرگ و هم احیا یم .

ای غایت آمالم ، ای سا کن اعلا یم ،

 هان ای فرح ِ روحم ، ای دینم و دنیا یم .

گو ، « من به فدای تو ! »، ای چشمم و ای گو شم! –

تا کی تو درنگ آری در دوری اقصا یم ؟

هر چند که رخ پو شی در پرده ی غیب از من ،

با دیده ی دل ، از دور ، بر روی تو بینا یم .  

بر تو ای نفس تسلا یی باد

 

تو را ، ای جان زغمخوا ری

 تسلا بادو دلداری :

بزرگی َمر تو را زیبد

به تنها یی ، به بیداری ؛

تو را در دیده باد آخر ، ز کشفی ، نور ِ دیداری .

 

زمن پا ری دَر اِستاده

چه خوش بر پاری از پا ری ،

 و کُلّم عشق می بازد

به کُلّ ِ کُلّم انگاری !

 

قطعه : ویرا یش ا ول

 

عا شق چو رسد به خا مبازی به کمال

وز شربت ِ وصل ِ یار در سُکر بوَد

هر دم هوسش گوا هی صدق دهد :

حقّا که نماز عا شقان کفر بود

 

 

قطعه ویرا یش دوم

 

عا شق چو رسید از هو سها به کمال

وزحمله ی ذکر دور شد از مذکور ،

هر دم هو سش گواه با شد بر حق :

این گونه ، نماز عا رفان شد مکفور .

 

قطعه

بسا مهرا که می پرداخت از نور ،

نمی شد مهرت ، اما ،یکنفس دور :

 نیا لودم به آب ، از تشنگی ، کام ،

ندیدم تا خیالی از تو در جام ،

 و گر می شد بسو یت آیم ، ای یار ،

 به سر رَه می بُریدم یا به رخسار

ترجمه آثار فوق توسط جناب بیژن الهی انجام شده

یا داشت ابن منصور ، مترس !

 

آخرین شعر ظا هرا شعری که در« نحر گاه » خوانده شد ، نز دیکی های نوروز نجومی سال 309 هجری شمسی ( ر.ک. « از عطار » ، در همین کتاب ). نام شعر – افزوده یمن – تر جمه ی

 عبا رتی تا زی ست : « لا تخف یا بن منصور !» ( ر. ک . همان ).سر لوحه از منطق الطیر

( ویرا ستار محمد جواد مشکور )

 

چون شد آن حلا ج بر دار آن زمان

جز انا لحق می نر فتش بر زبان

چون زبان او همی نشنا ختند

چار دست و پای او اندا ختند

زرد شد چون ریخت از وی خون بسی

سرخ کی ماند در آن حالت کسی

زود در ما لید آن خورشید راه

دست ِ ببریده به روی همچو ماه

گفت چون گلگو نه ی مرد است خون

روی خود گلگونه تر کردم کنون

تا نبا شم زرد در چشم کسی

سر خرو یی باشدم این جا بسی

هر که را من زرد آیم در نظر

ظن برد کا ین جا بتر سیدم مگر

چون مرا از ترس یک سر موی نیست

جز چنین گلگونه این جا روی نیست

 مرد خونی چون نهد سر سوی دار

شیر مردی ش آن زمان آید به کار

 چون جهانم حلقه ی میمی بود

کی چنین جا یی مرا بیمی بود

هر که را با اژدهای هفت سر

در تموز افتاد دایم خواب و خور

این چنین با زی ش بسیار اوفتد

کمترین چیزش سر دار اوفتد

این جا در ضمن نگاهی بیندا زید به تو ضیحم در باب سر لو حه ی « اقتلونی یا ثقا تی » .

مصرع دوم ، به دریافت برخی ، چنین نیز می تواند شد:« بدادم شر بتی صا فی چو مهماندار با مهمان » یا « بدادم شر بتی آن سان که مهماندار با مهمان ».  

 

 

 

 

       پس

 

 

ای نقش توام در چشم ،

ای نام توام بر لب ،

ای جای توام در دل ،

 

 

پس کجا توپنها نی ؟

 

 

 

"عطّار نیشابوری "

شاد باشید

فهرست    اخبار   پیشگامان     پیام به خانواده    خطاب به خانواده    خطاب به همسران    خزینه دل   معتاد   

دوازده قدم روحانی     دوازده سنت     دوازده مفهوم خدماتی